خرابه های باغ آلبالو
 باغ فاطی یتیم
کنار خاطرات کودکی
همان جا یی که ایستاده بودی
با زیر پیراهنی که
خشم مرا برانگیخت
هنوز هم
دلم منتظر توست

راستی
می دانستی
نه پدرت و نه حتی مادرت
دیگر از کنار آن خرابه رد نمی شوند(شاید این روزها در کنار تو خرسند تر از همیشه اند)
دیوارها را ساخته اند
بی آنکه بدانند
در دل من خرابه ای
به وسعت دلتنگی تمام این سالها
بازگشت تو را انتظار میکشد

راستی
پیرمرد شده ای ؟
اگر تنها کمی از من بزرگتر باشی
یادم می آید که بیشتر از کمی بزرگتر بودی:)
باید این روزها تمام موهای سرت
سفید شده باشد

راستی تر
برمیگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن : به یاد شهید مفقود الاثر محمد یزدانی