من می خواهم دلتنگی هایم را حراج کنم
مثل همان پسری که توی میدان شهدا یک روز غروب همه ی مجله های کودکی اش را آورده بود و حراج کرده بود
من همه ی دلتنگی های امروزم را می دهم
همه ی دلتنگی امروزم چیز خیلی خیلی با ارزشی است ها
قبول که همه ی دلتنگی امروزم میراث همان آشنایی نوجوانی ام با آن دی ماه بارانی است
حالا می خواهم
همه ی دلتنگی های امروزم را بدهم
تو فقط دستت را دراز کنی
و این چند قطره اشک را از گوشه ی چشمم پاک کنی
قبول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی کی بود همه ی دلتنگی هایم را تب کرده بودم؟ یادت نیست؟

پ.ن: خواهرانش می گفتند : شهید علم الهدا به هیچ عنوان طاقت گریه کسی را نداشت به خصوص.....