حراج
من می خواهم دلتنگی هایم را حراج کنم
مثل همان
پسری که توی میدان شهدا یک روز غروب همه ی
مجله های کودکی اش را آورده بود و حراج کرده
بود
من همه ی دلتنگی های امروزم را می دهم
همه ی دلتنگی امروزم چیز خیلی خیلی با ارزشی است
ها
قبول که همه ی دلتنگی امروزم میراث همان
آشنایی نوجوانی ام با آن دی ماه بارانی است
حالا می خواهم
همه ی دلتنگی های امروزم را بدهم
تو فقط دستت را دراز
کنی
و این چند قطره اشک را از گوشه ی چشمم
پاک کنی
قبول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی کی بود همه ی دلتنگی هایم را تب کرده بودم؟ یادت نیست؟
پ.ن: خواهرانش می گفتند : شهید علم الهدا به هیچ عنوان طاقت گریه کسی را نداشت به خصوص.....
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ساعت 4:44 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.