از اداره که میزنم بیرون انگار تمام مسیر پر شده باشه از بوی سیب، یه حالی می شم
یه جورایی هوایی می شم انگار
نسیم که میپیچه توی مقنعه خیسم که از زور گرما خیسش کردم و زیر چادر پوشیدم
خنکای شیرینی رو تزریق میکنه به جانم
اما خوب که دقت می کنم می بینم این خنکار خیلی هم به خیسی مقنعه ام مربوط نیست
دوباره میرم پی رد همون بوی سیب
وای خدای من
مسیر هر روزه ام پرشده از عکس های مختلف تو
شهید سید محمد حسین علم الهدا.....
روی هر درخت یک چفیه و پیشانی بند قرمز که وسط چند تایی اش عکست ور زدن
مات و مبهوتم
جلوی هر درخت می ایستم
دلم می خواد این دو ردیف درخت تا خونه ادامه داشته باشه......

از وقتی به برکت حذف سرویس اداره مسیرم ور عوض کردم و هر روز بعد از حرم پیاده از در اصلی دانشگاه میام تا اداره
دلخوشم به اینکه چند قدم مونده به اداره
عکست از پشت درخت ها سرک می کشه
سلام می کنم و.... و روزم قشنگ تر می شه زیر سایه تو که خیلی مهربونی مثل جدت امام هشتم علیه السلام