هرگز باورم را خط نمی زنم
هر چه قدر هم که دلم تنگ شود و بگیرد، قدم زدن در کوچه های کودکی پر شهیدم را فراموش نمی کنم
باورم را خط نمی زنم. همان باور کودکی هایم را که چادر گل گلی سرم می کرد و نرم نرمک صبح های جمعه از رختخواب ناز می کشیدم به مهدیه
باورم را خط نمی زنم.

باور مردی که در راه است.آن مرداسب دارد و در باران ، دستهای مهربانش را دور تمام دلتنگی های کودکیم حلقه خواهد زد.
آن مرد نخواهد گذاشت مادرم بیشتر از این درد بکشد.آن مرد با اینکه خیلی خیلی خیلی مهربان است ولی انتقام میگیرد از آن هایی که سیلی زدند ....
باورم را خط نمی زنم. هر چه قدر هم که زندگی با همه ی توانش ، شانه های زنجورم را بیازارد
باور اینکه هر چه می خوریم از برکت شهیدان است.
باوری که پشت قاب عکس آن هایی که دوستشان داشتم در گلزار شهدا شکل گرفت و بارور شد.
پشت پنجره فولاد، زیر گلدسته ها کنار ایوان طلاجوانه زد
ما بین کف الیمین و کف الیسار عمو عباس تو کربلا شکوفه داد.
نرسیده به ضریح شش گوشه ناگهان در ناگهانی سبز شکوفا شد.
باورم را خط نمی زنم حتی اگر کنار ضریح چشمهایت حاجت روا نشوم