دستامو چرا بستید؟
دست و پایش را محکم به تخت بسته بودند.
پرستار به
پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و
روان.
پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بیمار جوان تر از آن بود که زمان
جنگ را درک کرده باشد.
دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.
سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهای آخر جنگ 13 یا 14 ساله بوده.
پرستار حسابی
به هم ریخت.
بیمار اعصاب و روان چشم هایش را باز
کرد.
وضعیتش کاملا عادی بود.نگاهی به
دستهایش کردو باصدای بغض آلودی گفت:دستهامو چرا
بستید؟
پرستار سعی کرد توجیه کند.ترسیدیم موقع شوک از تخت بیافتید.
جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه ای کردو هیچ
نگفت.
هم او و هم پرستار می دانستند که این توجیهی بیش
نیست.
پرستار، بهیار بیمارستان را صدا کرد. دستهای این
مرد را باز کنید.
تنظیف زیر بار نمی رفت. مسئولیت
داره.
پرستار داد زد:مسئولیتش با من.گفتم باز کن
دستهاشو.
این مرد که می بینی زمان جنگ 13
ساله بوده. این آدم از 13 سالگی مَمممممممممممرد
بوده.
پ.ن:این نوشته بازنویسی خاطره خواهرم(پرستار یکی از بیمارستانهای مشهد)است که حسابی به همش ریخته بود.
پ.ن2:خاطرات خودم را ولی جرات ندارم که بنویسم که مشاور فرزندان جانبازان در دانشگاهم
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.