در ولایت ما

هر شب همراه شهاب

یکی می آید و داد میزند

آی دل شکسته یم خریم

هماسایه ها پنجره شان را به کوچه می گشایند

اما  فقط ایل و تبار شهدا بیرون میآیند

ترازوی مرد پر از گل است

مادر مفقود الاثری که هر روز کوچه را برای آمدن پسرش آب و جارو می کند، قلبش را در ترازو می گذارد

می بینم که پاره پاره است

به مرد می گوید : ببر به آسمان ها  تا فرشته ها

نگویند آدمی قسی است

نگویند: چرا خدا آدمی را آفرید؟

 صبح که می شود

 بچه ها زبان می گیرند:

آی دل شکسته می خریم