یاد بابا
من پدر را به خاطر ندارم عکس هایش فقط سهم من بود
مادرم قصه ها گفت از او قصه هایی که در فهم من بود
چفیه و یک لباس بسیجی شانه و شیشه ی عطر خالی
یک پلاک است وقرآن جیبی از پدر مانده تنها خیالی
پیکر پاک او توی اروند چه غریبانه غسل و کفن شد
وقت تشیع او من نبودم غربتش غربت شعر من شد
او شجاعانه در یک شب سرد تن به رود اروند زد و رفت
آخرین بوسه ی زندگی را با عطش روی قرآن زد و رفت
کاش من میشدم رود اروند تا پدر هم در آغوش من بود
سجده ی آبو قد قامت موج خوش ترین نغمه در گوش من بود
سعیده موسوی زاده
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 8:39 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.