یوسف
میگن هر کی چهار قل را با سوره شمس و لیل قبل از خواب ۷ بار بخونه هرکی رو بخواد خواب می بینه
بار ها و بارها به این عشق که شهید علم الهدا را به خواب ببینم. ۷ بار این سوره ها رو قبل از خواب خواندم
هر بار یوسف را خواب میدیدم. یا یوسف را یا یه خوابی در ارتباط با یوسف
چه رازی بود.....
رفتم شمال . رفتم گلزار شهدا. به یاد بچگی هام هر چی دنبال قبرش گشتم پیدا نکردم
باز هم رفتم شمال و گلزار شهدا و .....فایده ای نداشت
*******
مادر بزرگ مریض بود.از شمال آمده بود دکتر. دکتر ها گفته بودند.....
دایی میخواست ببردش شمال
گفتم : من میبرم. صبح پنج شنبه رسیدیم خونه دایی- رامیان
بعد از ظهر ۵ شنبه بود. راه افتادم برم آزاد شهر. میخواستم برم گلزار شهدا. فرصتم خیلی کم بود
مادر بزرگ گفت: نرو . شب بمان
قبول نکردم. گفتم باید برم.
توی دلم گفتم : دلتنگم و کسی چه میداند این دلتنگی را
سر راه گلزار شهدا آمدم خانه دایی
دایی گفت : هوا گرمه از همین جا فاتحه بده و بیا بریم روستا- فردا هم برم جنگل
گفتم : نه - باید برم- حضوری-
باز توی دلم گفتم: اونه با فاتحه من نیاز ندارن. ولی من به نگاه اونا......
دایی اصرار میکرد و زنش هم که نرو سر ظهر- گرمه و .....
اونا از دل من چه خبر داشتند.
نمی دونستن چه طوری مادر بزگ رو راضی کردم که امشب بیام اینجا.
نمیدونستن که من چه قدر راهم رو کج کردم تا از جلوی خونه ی قدیمی مان کوچه ی بچه گی هام عبور کنم تا از جلوی خونه ی یوسف.....
کوچه ی شهید یوسف.....
خانه ی شهید یوسف.....
بوی شهید.......
*******
رفتم گلزارشهدا. خیلی شلوغ نبود.
اما از دو سال پیش که من نرفته بودم قطعه شهدا رو خیلی تغییر داده بودند.
با خودم گفتم ایندفعه دیگه محال یوسف رو .....
وسط قطعه شهدا جایی که حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم ..........
ایستادم
نگاه کردم به سنگ قبر
شهید یوسف رضایی
فرزند داوود
ولادت ۱۳۴۵
شهادت ۷/۵/۶۱
کوشک
ده سالی میشد که .....
۱۶ سال. فقط ۱۶ سال داشتی یوسف
باورم نمیشه
همه ی حرفهامو فراموش میکنم
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
چه قدر زود بزرگ شدی یوسف
و چه قدر کوچک و حقیر ماندم
من
بعد از این همه سال
دلم برای کودکی هایم تنگ شده
برای جبهه بازی توی باغ فاطی ...
برای وانت صوت تشیع جنازه شهدا
برای دوشنبه های معطر
برای خونه ی داوود رضایی
برای ..........
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.