ارزو

کاش می توانستم
یک بار دیگر
دلتنگی هایم را حراج کنم

شهیدانه 2

     دانشجوى دبيرى رياضى شهيد سيد عبداللّه طالبيان

 

 زندگينامه

 شهيد سيد عبدالله طالبيان در سال 1336 در شهرستان نيشابور ديده به جهان گشود. ايام كودكى را در كنار پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده، در منزل پدرى به سر برد و سپس تحصيلات خويش را در مقطع ابتدايى در مدرسه، فضل )ملى( و زير نظر پدر بزرگوارش در همان مدرسه به پايان رساند. سپس وارد مرحله راهنمايى شد. در كلاس اول راهنمايى بود كه پدرش از دنيا رفت. وى زير نظر مادر، سه سال راهنمايى را در مدرسه ناصرى به پايان برد. سالهاى دبيرستان را نيز در مدرسه فردوسى گذراند و موفق به اخذ ديپلم رياضى گرديد. پس از آن يك سال به صورت حق التدريس، در روستاى شورگشت تدريس مى‏كرد. تا اينكه در دانشگاه سنندج در رشته رياضى به ادامه تحصيل پرداخت تمام هزينه‏هاى تحصيل و سفرش را خود با تلاشهايى كه در حاشيه تحصيل انجام مى‏داد به دست مى‏آورد. مدت دو سال در سنندج روزگار گذرانيد و سپس به علت شكل‏گيرى انقلاب و نا آرامى در كردستان، همراه با ديگر دانشجويان به كرمانشاه هجرت نمود. اين گروه، خود را دانشجويان مهاجر مى‏ناميدند.

 وى مدت يك سال نيز در آنجا ادامه تحصيل داد و اين دوره با شروع انقلاب فرهنگى و تعطيلى دانشگاهها مصادف گرديد. از اين رو به نيشابور بازگشت و مدت دو سال با چند تن از دوستان از جمله شهيد چمنى مشغول خدمت در جهاد سازندگى شد. با بازگشايى مجدد دانشگاهها، براى ادامه تحصيل به مشهد سفر كرد و به مدت يكسال و نيم در آنجا مشغول به تحصيل شد و مدرك كارشناسى را دريافت نمود. پس از آن تمام روز و شب خود را پيوسته صرف انقلاب نمود. همكارى او با سپاه، جهاد، دانشگاه و مسايلى از اين دست به صورت فشرده ادامه داشت. وى دوبار از طرف دانشگاه به جبهه عزيمت نمود كه يكبار به همراه اعضاى دانشگاه جهت بازديد از منطقه بود و يكبار نيز از طرف بسيج بود.

 شهيد طالبيان بسيار ساده مى‏زيست و از تواضع بالايى برخوردار بود. در تمام زمينه‏هاى عبادى و معنوى در حدى مطلوب بود و قبل از انقلاب به همراه دو تن از دوستانش كه اكنون به شهادت رسيده‏اند، برنامه اعتكاف داشت و همه روزه در سحرگاه به همراه اين دو تن در مسجد جامع به بحث مى‏پرداخت. به مطالعه بسيار علاقه داشت و در زمينه مكتبهاى مختلف تحقيقات وسيعى داشت و در زمينه هنر نگارگرى بسيار شفاف و ظريف كار مى‏كرد.

 سيد در سومين سفر خود به جبهه، در منطقه مهران بر اثر اصابت تركش خمپاره به چند نقطه از بدنش، در تاريخ 65/2/29 به درجه رفيع شهادت رسيد.

 

 بخشى از وصيت نامه شهيد

 »جاى درنگ نبود... دست و رو ناشسته برخاستيم و در پى خيل روندگان راحت دويديم در حالى كه دستمان به تضريع بلند بود كه »ربنا ظلمنا انفسنا«... اما غفلت ديرينه را تضرع كافى نبود. جان بى مايه را زير بغل گرفتيم و گفتيم: »ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و كفر عنا سيئاتنها و توفنا مع الابرار«(.

 پنداشتيم كه خالصيم اما سگ نفس همچنان در پى ما روان بود. طلب وصال داشتيم اما مخاطب كلام خداوندى بوديم كه »اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسبنا« سرافكنده سربه زير انداختيم كه كتاب ما سخت پريشان بود. اما مگر پناهگاه ديگرى سراغ داشتيم؟ پس ديگر بار فرياد كرديم: »پروردگارا سربازى هستيم از سربازان مكتب و هواى نصرت حسين )ع( آن سبز كربلاى سرخ را در سر داريم و سرمايه جان يگانه پشتيبانمان است و اين باد نسيم جانبخش رخصت خداوندى بود كه بر چهره‏هاى عرق كرده و تنهاى زخم خورده مى‏وزيد و صبح صادق را نويد مى‏داد. در حاليكه با خالق خويش زمزمه مى‏كرديم »ربنا اغفرلى ولوالدى و للمومينين يوم و يوم الحساب«. پس خداوندا روز قارعه و يوم الحساب مرا سيد و عبداله و از طالبان رحمتت قرار ده.

 

پیام خون

     سادات دانشجوى الهيات شهيد سيدعلى موسوى دره بيدى

مى‏گفت: "جهاد يك تكليف شرعى است كه بر همه وظايف ديگر مقدم است"

يكى از دوستانش مى‏گفت:"در ايامى كه در شوشتر بوديم روزى به ايشان پيشنهاد كردم فرماندهى يك دسته را به عهده بگيرد. ديدم برافروخته شد. گفتم: چرا حالت دگرگون شد؟ گفت: خواب شهادت خودم را ديده‏ام و احساس مى‏كنم شايد بدنم به دست پدر و مادرم نرسد"

موافق

در سینه ی دشت چون شقایق بودم            در بند گشودن حقایق بودم
دیشب که دوباره از خطر صحبت شد           من با نظرعشق موافق بودم
زنده یاد قیصر  

جاذبه عشق

این جاذبه ی عشق است که عاشق را به حرکت وا میدارد

و به او جهت و هدف وعزم و اراده می دهد تا به وصال معشوق برسد

شهید علی نجفی

بابای اسمانی

بابای آسمانی

برادر کوچکم تا کتاب و دفتر می آمد توی دستش پاره می کرد.

 یک روز بابا که آمد سراغش را گرفت. گشتیم و گشتیم تا بالاخره جایی که نباید پیدایش کردیم.

هنوز یکی از دفتر ها توی دستش بود.بابا چشمهایش گشاد شده بود.آخر روی دفتر و کتاب هایش حساس بود.

گفتم بیچاره شد جعفر (داداشم)

بابا رفت جلو ، بغلش کرد وباهاش بازی کرد ، بعد خیلی آرام دفتر را از دستش در آورد و داد مامان تا قایم کند.

بعد هم رفت سراغ قوطی چسب و پاره پوره های کتاب ها

دختر شهید مهدی فرودی

 

دلتنگی

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است             ميان ما و رسيدن ، هزار فرسنگ است

مرا گشايش چندين دريچه کافی نيست               هزار عرصه برای پريدنم تنگ است

 اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود               فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است

 چگونه سر کند اينجا ترانه خود را                 دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟

هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد              چگونه راه بجويد که روبه رو سنگ است؟

مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن      در اين هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است.

( زنده ياد سلمان هراتی )

خستگی ناپذیر

یاد شهید کاوه

 يكبار نشنيدم كه او بگويد خسته شدم ، بابت آن همه زحمتي كه مي كشيد هيچ چشم داشتي نداشت حتي نديدم وقتي را براي مرخصي در نظر بگيرد وقتي هم كه فرصت بيشتري داشت مطالعه مي كرد.

همسر فرمانده لشكر عاشورا شهيد محمود كاوه:

شان خرازی

میگه ببخشید استاد  تحقیقم غلط تایپی داره؟ اشکال نداره؟
میگم به نظر خودت یه کار پر غلط در شان خرازی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگه چند صفحه باشه؟
میگم اونقدر که بتونی به عنوان یه اصفهانی ده دقیقه در مقابلم من که شبهه خواهم کرد از خرازی دفاع کنی

معمولی

باید سعی کنم معمولی باشم
مخاطب معمولی
مشاور معمولی
کارمند معمولی
دوست معمولی
.......................معمولی
اصلا چه معنی دارد آدم عاشق باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

معذرت

یه کلاه قرمزی بود تو برنامه کودک .قتی دسته گل آب می داد هی می گفت: معذرت..معذرت..معذرت..
الان من شکل کلاه قرمزی ام

همین

آن یک از هزاران

   دانشجوى شهيد سيد احمد معافى  رشته تحصيلى: الهيات  محل شهادت: تنگه چزابه

 

شهيد معافى به هنگام تحصيل در دانشگاه از اعضاى انجمن اسلامى دانشگاه بود و در اين انجمن شركت فعّال داشت و از كسانى بود كه دائماً با گروهكها به بحث و مبارزه مى‏پرداخت براى تصرف ستاد منافقين ضد خلق در مشهد فعاليت زيادى مى‏كرد و همچنين در كلاسهاى شهيد ديالمه شركت مى‏جست. وى پس از تعطيل دانشگاهها و بازگشت به رامسر همزمان با تشكيل جهاد سازندگى از اولين كسانى بود كه وارد جهاد سازندگى شد و بى قرار و پر انرژى در اين نهاد به فعاليّت شبانه روزى مشغول شد و مدتى نيز مسؤول امور مالى نهضت سواد آموزى و همچنين دبير دبيرستانهاى رامسر بود و همزمان در گروه مقاومت و انجمن اسلامى نارنج بن فعاليّت مى‏كرد.

 وى همچنين با همكارى سپاه و ديگر دوستانش، يك كتابفروشى در اين محل ايجاد نمود كه مركز فعاليّت جوانان مؤمن و متعهد نارنج بن بود. اعزام شدن به اشكور جهت رأى‏گيرى و درو نمودن گندم كشاورزان، بردن فيلم به روستاها و سخنرانى در كنار آن از ديگر فعاليتهاى اين شهيد بود. اين شهيد عزيز بارها از سوى منافقين تهديد به مرگ شده بود و يك بار كه با دوستان از نمايش فيلم در يكى از روستاها باز مى‏گشتند، منافقين با گذاشتن سنگ در جاده سعى نمودند كه ماشين را منحرف و به درّه پرت نمايند كه به اين هدف شوم خود نرسيدند و يك شب نيز در جلوى منزل وى بمبى منفجر كردند كه اين بار هم به منظور پليد خود نرسيدند. اين همه فعاليت وى را راضى نمى‏كرد و هميشه آرزوى رفتن به جبهه را داشت كه راهى جبهه نبرد حق عليه باطل شد و پس از مدتى فعاليّت در قسمت تخريب به فيض عظيم شهادت نايل گشت.

وصیت نامه شهید هزاوه ای

بخشى از وصيتنامه شهيد

 »... به تحقيق شهادت مى‏دهم كه انقلاب اسلامى ايران و نظام جمهورى اسلامى به عنوان يك نظام اسلامى، تنها انقلاب و حكومت حق در زمان حاضر است و به‏حقيقت كه حكومت كشور عزيزمان تنها كشورى است كه نماينده واقعى اسلام و مذهب راستين تشيّع در جهان است و بر همه واجب و لازم است كه در راه حفظ اين نظام از جان خويش مايه بگذاريم و با از دست دادن جان و مال و فرزند، به پاسدارى از آن بپردازيم. بدانيم كه به مصداق آيه شريفه »يكى از مهمترين صفات مميّزه مؤمنين، خشونت و جنگ با كافران است و در ستيز بودن دائم با آنان است«. پس اگر شخصى را ملاحظه كرديم كه صورتش در اثر سجده، اثر پذيرفته ولى نسبت به جهاد بى تفاوت است، در ايمان او شك كنيد و روى از او بر كشيد. مؤمن بايد به گونه‏اى زندگى كند كه حياتش مايه غيظ و خشم كافران و ملحدان باشد. قلب مؤمن و مجاهد بخصوص اگر شيعه على)ع( و اولاد شريفش باشد، جاى يك خدا و يك مكتب است نمى‏تواند با كفر كنار آيد و دست در دست كافران گذارد، لذا واژه »صلح با دشمنان خدا و اولياء او« در قاموس ما نيست.

 بدانيد كه همه ما وصيت به امر به معروف و نهى از منكر شده‏ايم و خداوند دين اسلام را به خاطر همين فريضه بر اديان ديگر برترى داده است. لذا در برخورد با مفاسد جامعه با زهد فروشان دروغين كه بيشترين ضربه را به انقلاب وارد مى‏كنند با شدت مقابله كنيد و از عزلت خوددارى نماييد. باز توصيه مى‏كنم متوجه باشيد هميشه انقلاب از داخل ضربه خورده است تا از بيرون.

 و در جايى ديگر خطاب به خواهرشان مى‏نويسند:

 خواهرم، حضرت امير )ع( )كه اميد ماست در دنيا و آخرت( درنهج‏البلاغه مى‏فرمايند: »ايها الناس انما الدنيا دار مجاز و الاخره دار القرار..« اى مردم دنيا دار و خانه گذر است و آخرت خانه ثبات و ماندن. پس بگيريد از گذرگاه خود براى آن جايى كه ثابت مى‏ماند. پرده‏هاى سرّ و نهان خود را نزد كسى كه اسرار شما را نمى‏داند پاره نكنيد و قلبهاى خود را از دنيا خارج كنيد قبل از اينكه بدنهاى شما از دنيا خارج شود و در اين دنيا امتحان مى‏شويد و براى ابديّت و آخرت خلق شده‏ايد .

 خواهرم از آنها مباش كه وقتى مى‏ميرند به قول حضرت رسول )ص( تازه از خواب بيدار مى‏شوند. هر چند بار اين وصيّت را بخوان و با آن به ياد مرگ باش كه مرگ حق است. زهرا جان نكند كه در زندگى از دعا و زيارتها فراموشت شود. زندگى و عمرى كه در آن زيارت اهل بيت خوانده نشود اگر نباشد بهتر است. خواهرم، از همه مهمتر اينكه قرآن را فراموش نكن »فاقرؤوا ماتيسّر من القرآن«. سعى كن ادب، اخلاق، سرشت، فرهنگ، اعمال و گفتارت رنگ قرآنى داشته باشد.

شهید فاطمی

دانشجوى شهيد سيدغفور هزاوه‏ای رشته: تاريخ

     پدر شهيد نقل مى‏كند كه:"براى اينكه شهيد را امتحان كنم به او گفتم كه بايد به صحرا بروى و در مزرعه كار كنى و او بدون چون و چرا پذيرفت. روز ديگر گفتم: يك گونى زغال خريده‏ام و در بازار است دوست دارم به دوش بگيرى و در حالى كه پا برهنه هستى به بازار بروى و او گفت اطاعت مى‏كنم و رفت مقدار زيادى دنبالش رفتم، بعد صدايش كردم و گفتم: نمى‏خواهد بروى من فقط مى‏خواستم تو را از منيّت خالى كنم تا غرور، تو را نگيرد".

شهيد سيد غفور هزاوه‏ايى در منطقه شلمچه در عمليات كربلاى 5 در تاريخ 65/10/21 و در سن 20 سالگى بر اثر اصابت تركش به فك و گردن و در حالى كه سر مباركش از بدنش جدا شده بود، به آرزوى ديرينه خود كه شهادت بود رسيد.

در این حوالی

در این حوالی
از کوچه عاشقی
امروز دو کبوتر
پرواز خواهند کرد
قاصدک ها
صدای گامهای این پرستو ها را تا کجای هستی بادی پرواز دهند تا برسد به ....

به یاد دانشجوی شهید مفقود الاثر عبد المطلب ملکی

بغض

شهدا
وقتی بغض راه نفسم رو می بنده
شما بگویید
بعضی حرفهایم را به کی بگویم آخر

باران

ببین باران می بارد!!!!!!
ببین چه قدر باغچه تشنه دلتنگی هایش را سیراب می کند این لحظه ها
یادت باشد
قول داده بودی
وقتی که باران ببارد..........

بگذار تو را بیاورند

تقدیم به شهید عبد الحسین  برونسی

می دانم که می خواستی گمنام بمانی
اما بگذار تو را بیاورند
بگذار دیدگان شهر نگاه زهرایی ات را دوباره حس کند عبد الحسین
بگذار تو را بر شانه های شهر
تشییع کنند
این شهر به تزریق نگاه تو نیاز دارد

کاش

گفت گر چاره هجران طلب باش صبور
چاره صبر است ولی کاش میسر می بود

ارزو

کاش اشکی می چکید

شاید فاصله ها کم می شد

خواب دیدم

خواب هایم را دوست دارم
که گاهی دست خواهش مرا
به امتداد نگاه روشن تو می رساند

پ.ن: به یاد شهید سید محمد علی حکیم

خوش آمدی سردار

خوش آمدی سردار
خوش آمدی و چه قدر شهر با آمدنت نیاز داشت
خوش آمدی سردار
بدن بی سرت به هوای دم کرده شهر افتخار داد
باید به تشییع بدن بی سرت بیایم
چرا که به اکسیژن تازه نیاز دارم