حسین

صدا میزنه
حسییییییییییییییینننننننننننن
و من
ناخود آگاه دنبال دلم راه افتم
که با شنیدن این کلمه
رفته بین الحرمین

دلتنگی

دلتنگم
دلم مثل کودکی بهانه گیر شده
دلم می خواد داد بزنم
دلم می خواد چمران برام دعا کنه
از اون دعا ها که برا غاده می کرد
خدایای کاری کن که غاده به من فکر کند....خدایا تنهاش نزار
دلتنگم

زمستان

برف بارید
دیشب
اولین برف پاییزی
و چهره ی شهر عجب زمستانی شد
ان هم میانه ی آبان
وسط پاییز
اما پاییز خیال می کند که
که می شود با برف  
هوای دی ماه را....
بگذریم
دلم دی ماه سال ۵۹ را می خواهد

پ.ن: ۱۶/دی/پنجاه و نه ... روز آسمانی شدن حسین علم الهدا

باران

باران می بارید
و من زیر باران
زیر درخت های گردو
شانس خودم را برای پیدا کردن گردو امتحان میکردم
کلاغها گاهی روزی آدم ها را با نوکشان می ریزند روی زمین
و بعد فکر میکردم به اینکه
چندیست به تقدیر من
باران نباریده است.

پ.ن: دلم برای هویزه.. برای دی ماه بارانی سال ۵۹... برای شهید علم الهدا... تنگ شده اساسی

تب

تب کرده ام چندیست
همه ی دلتنگی هایم را
کاش دستی برآری
به دعا
به حرمت دیروز های تمرین عاشقی
اگر چه عاشق نشدیم در این تمرین های مکرر

تقاضا

بگذار تو را بغض کنم

شاید فریادی در من متولد شد