بابای آسمانی
برادر کوچکم تا کتاب و دفتر می آمد توی دستش پاره می کرد.
یک روز بابا که آمد سراغش را گرفت. گشتیم و گشتیم تا بالاخره جایی که نباید پیدایش کردیم.
هنوز یکی از دفتر ها توی دستش بود.بابا چشمهایش گشاد شده بود.آخر روی دفتر و کتاب هایش حساس بود.
گفتم بیچاره شد جعفر (داداشم)
بابا رفت جلو ، بغلش کرد وباهاش بازی کرد ، بعد خیلی آرام دفتر را از دستش در آورد و داد مامان تا قایم کند.
بعد هم رفت سراغ قوطی چسب و پاره پوره های کتاب ها
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 5:6 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.