برادر کوچکم تا کتاب و دفتر می آمد توی دستش پاره می کرد.

 یک روز بابا که آمد سراغش را گرفت. گشتیم و گشتیم تا بالاخره جایی که نباید پیدایش کردیم.

هنوز یکی از دفتر ها توی دستش بود.بابا چشمهایش گشاد شده بود.آخر روی دفتر و کتاب هایش حساس بود.

گفتم بیچاره شد جعفر (داداشم)

بابا رفت جلو ، بغلش کرد وباهاش بازی کرد ، بعد خیلی آرام دفتر را از دستش در آورد و داد مامان تا قایم کند.

بعد هم رفت سراغ قوطی چسب و پاره پوره های کتاب ها