یکی بود....
دستی نشسته در کمین یک بود یکی نبود های کودکی هایم
یکی بود
مهربان بود
بزرگ بود
و من توی کف دستش جا می شدم
و می تونستم بی دغدغه تو کف دستش دراز بکشم و خوش باشم
یکی بود
مهربان بود
بزرگ بود
و من توی کف دستش جا می شدم
و می تونستم بی دغدغه تو کف دستش دراز بکشم و خوش باشم
یکی هست
اما من
از خودم و از اون یکی دورم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:23 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.