بی تا بم و بی قرار/ گریه می کنم مدام/ و اختیار اشک هایم دست خودم نیست/همین طور بر و بر نگاهم می کند و با تعجب می پرسد؟ راستی اگر حسین هم بود همین قدر بیقراری می کرد؟ یا نه ، اگرحسین هم بود تو در مقابلش این همه بیقراری می کردی؟
نام تو آرامم می کند/ می دانم که بین تو و مادر پهلو شکسته رشته اتصالی هست/ پس اشک هایم را پاک می کنم و تکرارمی کنم: حسین
نه ، حسین محکم تر از این حرف هاست. پس دست توسلم را به همان رشته بین تو و مادر پلهو شکسته می رسانم.
آن شب تمام می شود/مریض شفا پیدا می کند/ دوباره لبخند به خانه بر می گردد/همه چیز عادی است و برگشته سر جای اولش اما دل من و......ومن به تو قول هایی می دهم/و تو مسافری را می فرستی که راحت تر بتوانم به قولم عمل کنم. اما......
دیروز فکر می کردم اگر من هم سال 59 در کلاس نهج البلاغه ات بودم چه سهمی می توانستم در اشک هایت داشته باشم. ناگهان دلم می لرزد. شاید تا همین الان هم سهمی دربارانی تر شدن چشم هایت داشته ام. مگر نه اینکه تو زنده ای و صبح تا شب ناظر و مراقب کسانی که دوستت دارند و دوستشان داری......
*****
سر گردانم. نمی دانم چه باید بکنم. دست که به طرفش دراز می کنم ، می گوید : چرا این دست را به طرف حسین دراز نمی کنی؟سوال به جایی است .
دستم را به طلب یاری به طرفت دراز می کنم . و تو دستم را می گیری.و من باز به تو قول هایی می دهم......
***********
امشب هم آمده ام با هم قراری بگذاریم. امده ام قول هایی بدهم. قول هایی از نوع همان قول های اسفند 76، هویزه، یادت هست؟البته که هست.
اما من ضعیف و ناتوانم. می خواهم اما نمی شود و تو بهتر از هر کسی می دانی که چرا نمی شود.پس دو باره دستم را به طرفت دراز کرده ام به یاری
....دستم را بگیر حسین