وقتی از اتاقم داشت می رفت بیرون گفتم. فردا باز هم بیا تا..... ضمنا،خب من کار تو رو انجام دادم. امشب به بابات یه پل بزن مشکل منم حل بشه خندیدگفتم چرا می خندی؟گفت : فکر نمی کردم مشاورها هم مشکل داشته باشند.....
وا ...مگه مشاور آدم نیست...
فردا قبل از اینکه بیاید یکی از تهران زنگ زد و قبول کرد که در حل مشکلم کمکم کند
وقتی آ مد گفتم : از بابات جواب گرفتمگفت: پس من....گفتم : برو پل بزن- بابات به خاطر تو هوای منو داشت ....


پ.ن :کاش باور می کردیم شهدا زنده اند