پل بزن
وقتی
از اتاقم داشت می رفت بیرون گفتم. فردا باز هم بیا تا..... ضمنا،خب من کار
تو رو انجام دادم. امشب به بابات یه پل بزن مشکل منم حل بشه خندیدگفتم چرا می خندی؟گفت : فکر نمی کردم مشاورها هم مشکل داشته باشند.....
وا ...مگه مشاور آدم نیست...فردا قبل از اینکه بیاید یکی از تهران زنگ زد و قبول کرد که در حل مشکلم کمکم کندوقتی آ مد گفتم : از بابات جواب گرفتمگفت: پس من....گفتم : برو پل بزن- بابات به خاطر تو هوای منو داشت ....
وا ...مگه مشاور آدم نیست...فردا قبل از اینکه بیاید یکی از تهران زنگ زد و قبول کرد که در حل مشکلم کمکم کندوقتی آ مد گفتم : از بابات جواب گرفتمگفت: پس من....گفتم : برو پل بزن- بابات به خاطر تو هوای منو داشت ....
پ.ن :کاش باور می کردیم شهدا زنده اند
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 10:35 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.