کاش یکی از بچه های فقیر هویزه بودم
وقتی که بوی غذا از وانتی می آمد که راکبش گرسنه بود ولب به غذا ها نزده بود.
کاش دختر بچه ی یتیم اقوامت بودم که سوار دوچرخه ام کنی
و آنقدر دور حیاط بگردانی و تا نخندیدم دنبال کارت نروی
کاش تقدیرم این همه دیر و این همه دور از تو مرا نزاده بود
تا شاید می توانستم در کلاس نهج البلاغه ات جرعه ای از چشمه سار حکمت مولا علی(ع) نوش می کردم
کاش وقتی که بهاری بود دلم را در هویزه کاشته بودم
اصلا کاش...........
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام  به من می داد  تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنمو گونه های خیس تو را و استخوان های شکسته ات را و چفیه ای خاکی و خونی ات را برای نسل امروز ترجمه کنم
 دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
پ.ن: این روز ها سالروز عملیات آزاد سازی هویزه است. یعنی سالروز آسمانی شدن حسین و......