خودش که چیزی یادش نمیاد
از قول مامانش میگه: روز های آخر حال بابا با همیشه فرق می کرده
من کوچولو بودم(شاید یک ساله)
مادر بهش می گفته: نرو.. این بار یه طور دیگه ای هستی ... نرو به خاطر من ... به خاطر.....
و بابا همین طور که داشته آماده می شده دلداریش میداده
شاید با یک لبخند قشنگ
شاید با چند قطره اشک
حتی در آخرین لحظه که بابا داشته دکمه های پیراهنش رو می بسته
مامان دستش رو میگیره ... می بوسه و میگه : نروووووووووووووووو  من با این بچه ی کوچیک و....

مامانش اون موقع... همون روز که به باباش می گفته نرو شاید 16-17 سال بیشتر نداشته

دارم تاریخ رو مرور میکنم. این کلمه چه قدر در تاریخ تکرار شده
بعضی وقت ها نه برای اینکه طرف راه کسی رو که داره میره قبول نداشته باشه
بلکه به خاطر اینکه نمی خواد از دستش بده

شنیدم به امام حسین علیه السلام هم وقتی راهی کربلا بود خیلی ها گفتن : نرووووو
اما تاریخ امام حسین علیه السلام رو از دست نداده

شاید اگه اون روز ابو جعفر نرفته بود . امروز خیلی ها مسئولیتی نداشتن در برابر خیلی چیز ها
اول از همه اون پسر کوچولوی یک ساله(جعفر)