چه رنجی کشیدی
دیروز رفتیم دیدن یکی از اساتید ازاده دانشگاه
تا حرف خاطره شد
زد زیر گریه و طفره رفت
همکارم اصرار کرد
دوباره گریه کرد اقای دکتر
و گفت امکان یاد اوری برام نیست و...
واقعا چی کشیدن که بعد 30 سال
حتی توان یاد اوریش رو ندارن؟
پ.ن: یکی از مسئولین دانشگاه بسته شیرینی را دست ما دید
گفت : ازاده هم نشدیم یکی به ما شیرینی بده
می خواستم بگم : تو حاضری یک روز اسیر باشی ....
ولی نگفتم
چه مردم ناسپاسی هستیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 7:32 توسط همراز
|
اینجا شهید آباد کوچکی است که دلتنگی های مرا کریمانه در خود جای می دهد روزگاری نامش عشقستان اسماعیل بود.