سال نو....

سال نو...
سال نو مبار...
سال نو چگونه می تواند مبارک باشد در حالی که زنان و مردانی که کمتر از صد سال پیش هم وطن ما بودند زیر چکمه های آل سعود در خون شناورند

پ.ن: بحرین تا زمان رضا شاه جزو ایران بوده است.

تبریک شیک

شهدا
عیدتون مبارک

بابایی کی می آیی پس

به یاد مفقودین
الان چند ساله که مامان میگه یه روز موقع سال تحویل بابا میاد
هفت سین چیدم
سر بند ، سجاده ، سیم تله ، سیم خار دار، سر نیزه، مین سبدی
اینها رو تو سفره ی جمع شده شهادت باید چید
تنگ خون ، ماهی فراق ، آیینه عمل
بابا می گفت : من از خط ها فقط خط اول را می شناسم
حیف شد مدرسه دم عید تعطیله و گرنه این شیرین رو می بردم مدرسه و..
 ولی نه بابا می گه خوراکی اگه داشتی مدرسه نبر ، اگر بردی به بچه ها نشون نده ولی اگر نشون دادی باید به همه ی اونهایی که ندارن بدی
نمی دونم تلویزیون این همه مزمز داره به همه ی بچه هایی که ندارن بده ؟چیزی به تحویل سال نمانده
چشمم به دره تا بابا بیاد بپرم تو بغلش
ماهی کوچولو خودشو به دیوار تنگ می کوبه
نکن ماهی کوچولو زخمی شدی، تنگ شکستنی نیست
چیزی به تحویل سال نمونده
اگه بابا امسال بیاد ....................

نوروز و فرج

امام صادق علیه السلام: هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما در آن منتظر فرج هستیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست. ایرانیان آن را حفظ کردند و شما (اعراب) آن را وانهادید.
منبع: بحار، جلد ۵۹ صفحه ۹۲

کی می آید پس

مادر ۲۴ سال است
هر سال و هر سال می گویی
امسال موقع سال تحویل شاید......
پس کی.......؟

من کجا هستم؟؟؟

خودم را گم کرده ام چندیست
کو به کو و برزن به برزن به دنبال خودم می گردم
نیست که نیست
خودم خیلی ساده بود
بی ریا و بی آلایش
دستهایش به سوی آسمان
چشم هایش به ابر های باران زا
و باران را باور داشت
چندیست خبری از خودم نیست
و این من که هستم
آن خود دیروز هایم نیست


این کوچولو رو می شناسی سردار؟؟؟؟

این کوچولو حالا دیگه بزرگ شده. برای خودش مامان شده
راستی سردار شوخی شوخی بابا بزرگ شدی ها
خوش به حال فاطمه

دلتنگی های عزیز

 چه قدر بعضی دلتنگی های آدم عزیزند

خدا دست

ما را از دامن این دلتنگی های عزیز کوتاه نکند

یادش به خیر شهید گل محمد یزدانی

شهدا کمک می کنند اگر تو کمک بخواهی

 

خاطره ای از سید منصور حسینی عضو گروه تفحص شهدا

از تهران برایمان میهمان آمده بود، برادر عیالم از بوشهر آمد(اینها از واجبات خاطره است. از آن طرف هم پسر عمو هایم که راننده ماشین هستند بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما

بعد از ظهر از سر کار آمدم. خانمم گفت : مهمان داریم. گفتند خوش آمدند یک طوری می سازیم. خدا وکیلی آن روز حتی برای خرید نان هم پول نداشتیم. (قبل از آن شغل دوم داشتم و..)آن شب را الحمد لله مهمان داری کردیم. صبح هم رفتم خیابان از یک مغازه نسیه آوردم و...بعد از ظهر همسرم گفت:دیگر چیزی نداریم.

گفتم خیلی خوب الان می روم بازار . رفتم بازار صفای خرمشهر.

آقای امید وار میوه می خواهم

آقا سید هر چه قدر میخواهی بردار

نزدیک به دو هزار و خورده ای برای چند روز مهمان ها میوه گرفتم. هشت هزار و چهار صد تومان هم از آقا رضای ماهی فروش ماهی گرفتم و سه هزار و خورده ای هم از یکی از دوستان که مرغ فروشی داشت نسیه گرفتم و آوردم خانه. دقیقا 20/4/87 خدا را شاهد می گیرم شاید آن روز یکی از سنگین ترین و زجر آورترین روز های عمرم بود. به دلیلش هم کار ندارم دلم خیلی پر بود.

بعد رفتیم منطقه. آن روز قرعه افتاد به کانال زوجی. گفتند: میدان مین دارد. گفتم خوب پاکسازی می کنیم . شروع کردم به پاک سازی میدان مین.. تا رسیدم به خود کانال. رفتم بالای دژو تمام عقده های دلم را ریختم بیرون

ببینید شما ها که اینجا خوابیده اید  تک تک شما صدای را می شنوید. این اولین جمله ام بود . ....

آن روز چهار شهید پیدا کردیم. یکی از آنها شهید دادگر بود که پلاکش و کیف پولش و کارت های شناسایی اش را هم پیدا کردیم که عکس هایش خوانا بود و مشخص.

کارها تعطیل شد آمدیم ایران. گفتیم زود تر برویم نماز بخوانیم . فرمانده گفت از همین جا مستقیم بروید. یعنی مقر هم پیاده نشدیم. آمدیم خانه و یادم رفت کیف و پلاک را تحویل بدهم.

رفتم خانه همسرم سرکار بود. مهمان ها هم در خانه بودند.

به خانم مهمان گفتم : من میخواهم لباس هایم را کنار بگذارم که هروقت خانمم آمدند بشویند.

نمازم را خواندم. حاج خانم مهمان گفت:آقا سید یک نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت : من مسافر تهران هستم. در ترمینال هلاله پیاده شدم. یک بنده خدایی آمد و گفت : مسافر خرمشهری؟ گفتم بله.

گفت: می خواهم بروم شلمچه زیارت شهدای شلمچه . گفت این مبلغ پول را به سید برسان

این پول  ادرسرا داد و من هم این پول را آوردم. گفت بده کارم به سید.

حاج خانم پول را داد. تا جایی که یادم می آمد  از کسی طلب کار نبودم. هر چه بیشتر فکر می کردم تعجبم بیشتر می شد. گفتم لابد رفقا از من پول گرفته اند فراموش کرده ام وگرنه کسی که بی جهت پول به آدم نمی دهد.

پول را گرفتم و رفتم بازار سراغ آقای امید وار

-بدهکاری ما چه قدر بود؟

- پسر عمویت آمد حساب کرد.

ادامه نوشته

براي كسي كه چشم‌هايش درياست   

از نام‌ها خبري نيست/ پيِ هر نام كه مي‌گردم/ خاكستري را پرنده مي‌بينمو چقدر نام پشتِ قباله‌ي «سامان» است/

و چقدر ننگ در خيابان‌هايِ نزديك روشن /ولي‌عصر، هنوز پشت چراغ قرمز است / و آدم‌نما‌هاي زيادي /

در خيابان‌هاي‌‌ يك طرفه /پوست مي‌اندازند/مردي ظهور نكرده است/ كه انقلاب را جهاني كند/ و در ولي عصر / انتظار‌هاي كشنده را زير بگيرددر «بقيةُ الله » هر روز/ چشم‌هاي بزرگي/ زير تيغ‌ها، استحاله مي‌شوند/

و خاكسترِ هزار پرند/ در آزمايشگاه/ اندازه‌گيري مي‌شود/ نا‌‌اميد كه باشي/ مي‌فهمي‌ ‌چه مي‌گويم

□ويروس‌ها / ستون‌ها را جويده‌اند/ و در سر مقاله‌ها/ چيزي كه مهّم نيست/ زندگي است/ و گر نه

اين‌قدر سرگذشتِ جانداران غير اهلي را/ نشخوار نمي‌كنند/ زمين نم پس نمي‌دهد/ و روي تخت‌ها/ هر لحظه

پرنده‌اي زنده‌به‌‌گور مي‌شود/ خار در چشمِ من اگر دروغ بگويم!

□مادرم از‌ترس/ صبح‌هايش را/ ذرّه ذرّه بيدار مي‌شود/ و شب‌هايش را/ آرام‌بخش مي‌خورد/مبادا فردا حجله‌اي

پشت درِ خانه‌امان/ سبز شود/ و چقدر خوشبختيِ مادرم ناچيز است! / مرگ رفتاري عادي شده است

براي كسي كه پسرش شيميايي نيست/ و براي كسي كه همراهش/ تجارتِ هزار شمش طلاست

□شما هم جاي من باشيد چه مي‌كنيد/ سال 1369/ برادرم چشم‌هايش اسيدي است/ و خون بر لبه‌ي ناخن‌هايش

دلمه بسته است/ سال 1372/ برادرم زخم‌هايش فوّاره مي‌زند/ و گلويش/ كپك زده است/ سال 1378/ مستند سازان/ از رگ‌هاي چروكيده‌اش/ فيلم ساخته‌اند/ سال 1382/تيتر‌هاي روزنامه دروغ مي‌گويند/ برادرم/در نزديك‌ترين فاصله با بهشتِ زهراست/ رازِ زخم‌هاي برادرم را/ سيب‌هايي مي‌دانند كه فقط از آتش و اسيد وزيده‌اند

□چشم‌هايم را كبريت مي‌زنم/چيزي شبيهِ آوارِ هزار حلقه چاهِ نفت/ در من فرو مي‌ريزد/ و از‌‌ امروز/كسي در «ساسان» منتظر من است/ روزنامه‌ها خوش به حالشان مي‌شود/ فردا تيتر روزنامه‌هاست/ يك نفر، تنها‌‌يك نفر/از‌‌ آمارِ چند ميليوني، كم شده است!

مريم سقلاطوني

کلاس انشا

سلام باز چه داريم بچه‌ها؟ /انشا/ كلاس انشا در خاكريز‌هاي خدا؟/ چه با كلاس كلاسي! چه با صفا درسي! /

تفنگ و شوق و نيايش، نماز و شور و دعا؟ولي چه دير مي‌آيد كجاست؟ نامش چيست؟پريددرحرفم گام‌هايِ سبز صدا/ كه ناگهان مبصر گفت:/ بچه‌ها! ساكت! / معلّم است مي‌آيد معلّمِ انشا/ ولي صداي تفنگ است‌ يا...

كه مبصر گفت:/ صداي پاي شهيد است بچه‌ها! بر پا!

کیومرث مرادی

دلتنگی

دلم برای متروی تهران تنگ شده
برای قطاری که ایستگاه آخرش
ری نیست
ری البته نه ریی که بوی عبد العظیم دارد
بلکه ری  که گندمش
ارزوی نابکاران بود
دلم برای متروی تهران تنگ شده
برای قطاری که
ایستگاه آخرش
تازه اول عاشقی است
تازه اول حرم حنجره های غرق خون است